حكيم ابوالقاسم فردوسى
347
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
بند و تاريكى چاه رهايش كرد . آراستن رستم سپاه خويش آنگاه شهريار از تهمتن پرسيد : براى رهاندن بيژن از بند افراسياب چه مايه گنج و لشكر مىخواهى ؟ بترسم ز بد گوهر افراسياب * كه بر خون بيژن بگيرد شتاب كه او بادسار است و ديو نژند * به دو داده افسون و نيرنگ و بند تهمتن گفت : اين كار به زور گرز و شمشير و سنان بر نمىآيد . تدبير به كار است . بايد با چند تن به صورت گروه بازرگان با زر و سيم و گوهر بسيار و گستردنيها و پوشيدنيهاى گرانبها به توران زمين برويم . باشد به يارى يزدان و بخت روشن شاه ، به آرزو برسيم . گنجور به فرمان شهريار كاخ را از دينار و گوهر آراست . تهمتن آنچه را نيكو و سزاوار يافت ، برگزيد . ده شتروار دينار ، و صد شتروار رخت و بُنه بار كرد . هزار تن از سواران چابك و جنگاور برگزيد ، و با گرگين و زنگه شاوران و گستهم و گرازه و رهام و فرهاد و اشكش روانهء توران زمين شد . چون به مرز رسيد سپاهيان را گفت تا هنگامى كه باز گردم همين جا درنگ كنيد و جنگ را بسيجيده باشيد . آن گاه خود و هفت تن گردان جامه برسان بازرگانان بر تن كردند ، و رو سوى شهر توران نهادند . جز رخش هفت اسب داشتند ، و ده شتر كه بار همه گوهر بود و صد شتر بارهاى گوناگون ديگر . رفتن رستم به شهر ختن به نزد پيران در مرز به شهرى رسيدند كه جايگاه پيران بود . او آن روز به شكار رفته بود . پيل تن هنگامى كه پيران از شكار باز مىگشت وى را ديد . جامى زرين پر از گهر كرد . سرِ آن را به ديبا پوشاند و با دو اسب كه زين هر دو زرين و آراسته به گوهر بود براى وى فرستاد . اندك زمانى بعد خود به ديدار او رفت و بر وى آفرين كرد . پيران پرسيد : از كجايى ؟ كيستى ؟ و براى چه به توران زمين آمدهاى ؟ پيل تن كه در زى سوداگران بود به دو گفت :